تبليغاتX
طرح های پراکنده

دانه های براق و فسقلی شادی را که این جا و آن جای زندگیم می بینم،ایمان می آورم - به یاد می آورم که ایمان دارم - که می توانم زندگیم را خودم بسازم..همه ی لحظه هاش را...که همه شان همان ها باشند که می خواهم ...که می توانم هر جا بتوانم شادی های براق فسقلی ام را بچسبانم،یک قدم بروم عقب و کیف کنم!

ایمانی که همیشه وام دار روزهای بارانی هستم اش. وقت هایی که همان شادی های مرواریدی رنگارنگ را به چشم می بینم که روی شیشه نشسته اند یا از این طرف و آن طرف سر می خورند وسط لحظه هام، به یاد می آورم که ایمان داشته م خودم دنیام را می سازم،که " قوانین دنیا را قشنگ ها می نویسند،فسقلی!"



*داروگ قشنگ ترین کلمه ی دنیا نیست؟

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 0:16 توسط روح سرکش |

این عبارت را زیاد دوست دارم... برایم سرشار از احساس و خاطره است... و یک عالم غریبه های نادیده می شناسم که از دیده ها بسیار دوست تر می دارمشان.

و همیشه می دانند کی سر و کله شان پیدا بشود وسط حال و احوال خراب ات! عصر پاییز باشد و باد بزند زیر دل برگ ها و هی چرخ بخورد،رادیوی تاکسی ای که بعد از یک عالم معطلی گیر آورده ای موزیک وبلاگ یکی از همان غریبه ها را پخش کند...آخ که چه کیف می دهد خاطره ها سرازیر بشوند پشت چشم هات،درست وقتی که انتظارشان را نداری... و تو آن قدر کیفور که ندانی چه طور مراقب باشی وسط خیابان و زیر آفتاب دم غروب پاییز و وسط یک موج برگ رقصان،شروع نکنی به رقصیدن...

باز چند روز بعد،بزند و هوس کنی وبلاگ دیگری را بخوانی و انگار که وسط برهوت،آب پیدا کنی،یادت بیاید که هم زاد های روحت را این گوشه کنارها قایم کرده بوده ای برای روز مبادا!

ام شب از آن شب هایی ست که خیال می کنم آغوشم به اندازه ی همه آن غریبه های نادیده بزرگ است...

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 0:3 توسط روح سرکش |

وقتی کسی را نمی شناسی،نگاهت هم که از اتفاق گره بخورد با او،هیچ اتفاقی نمی افتد،نگاهی ست پر از نافهمی،پر از سوال،و یا خیلی که خاص باشد پر از  میل برای شناختن...اما باز هم،مزه ی ترش نگاه های آشنا را ندارد.

اما دوست هات،روح های نزدیکی که قبلا با هم زندگی کرده اید،یک عالم حرف دارند برات...برای تویی که دنیات را کلمات ساخته اند...مهم نیست چه لباسی تنشان باشد این کلمات،می شناسی شان،چه به سادگی سلام های شاد صمیمانه باشند،چه به پیچیدگی نگاه یواشکی،وقتی که حواست نیست...

با هر دوستی گوشه ای از دنیات را قسمت کرده ای،تصویری از روحت را نشانش داده ای،حتی اگر به اندازه ی یک دید زدن کوتاه،از توی یک آینه ی قدی بوده باشد...و حتی این نگاه های کوچک عجیب ترند انگار،سنگین تر،خاص تر...می شوند حرف های مگو...از آن ها که دوست هات را نزدیک می آورد،با کلمات مرموزی که لباس سکوت تن می کنند...این کلمات مرموز،زاده ی دید زدن های گستاخانه اند...و من عاشق گستاخ های بی قانون!

بقیه ی اندکی را که بسیار دوستشان دارم،به خاطر همین حرف های مگوست که بینمان است.همین دید زدن های یواشکی،همان ها که نگاه را عمیق می کنند و کشدار،و در یک لحظه،فراری...این فرارهای بازیگوش پر از حرف را دوست دارم،پر از راز...

و نتیجه اش می شود یک لبخند...فرزند خلفی است،از نگاه و راز...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 23:45 توسط روح سرکش |

دنیای من دنیای کوچک مه آلودی ست،سخت دیده می شوم از آن سوی این همه مه... و سخت فهمیده...

وقتی نامفهوم باشی،درد دارد خیلی چیزها...دوست دارم همه چیز را از آن سوی مه قشنگم ببینم،طوری که همه شان،نرم شده باشند،محو،بدون گوشه های تیز برنده،که زخم می زنند...

اطرافم پر است از صداهایی که صورتشان را نمی بینم،از پشت این همه مه،و بدجور دوست دارم گرماشان را...آن ها هم مرا نمی بینند،و شاید دوست دارند،چرخ زدن هام را...که دیوانه وار...

شوریده ی پریشان احوال که باشی، و بیش از هر چیز غرق در دنیای خودت،می شود که دلت می گیرد،خیلی...از تنها نبودنت...از این که درگیری...درگیر کسانی که می خواهند بیش تر از صداهای بی صورت باشند،با گوشه هایی تیز و یک دنیا خواسته های عجیب... و تو کوچک تنهایی هستی که نمی توانی دوستشان نداشته باشی،گیر کرده ای اینجا...نه رهات می کنند که بچرخی،برقصی،زیبایی و تنهایی ت را،نه در آغوشت می گیرند که مستانه ببینی همه چیز را...

دنیای غریبی دارید شما آفتابی ها...من دنیای کوچک مه گرفته ام دوست تر می دارم...



*دلم می خواهد تنها باشم...تنهای تنها...یک رقص تک نفره ی ابدی...

*بعضی وقت ها،بیش تر وقت ها،خیلی هم دیگر را آزار می دهیم...

*زیادی زود می شکنم...و بی رحم می شوم.دوست دارم تنها باشم،و وسط زیبایی های ظریف و مه آلود چرخ بخورم...نه بشکنم،نه کسی را آزرده کنم...

کاش می توانستم...

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 23:32 توسط روح سرکش |

از آن روزهای کوفتی ست...از همان ها که یک بار گفتم،اشک ها رهات نمی کنند و نمی دانی برای کدام نادیده ی عزیز اینهمه داری اشک می ریزی...الان اما خیال می کنم برای خودم...شاید هم آن نا دیده دنیایش زیادی شبیه من است...

از این روزها خوشم نمی آید...پر از بغض...پر از حقیقت های خیلی بزرگ...و پردرد...انگار همه چیز را شکل خودشان می بینم...شاید هم الان زیادی حالم خوب نیست...روزهایی که دلت بدجور چیزی می خواهد ککه از این حس درت آورد...و بد مصب همه چیز دست به دست هم می دهند که چیزی نباشد!...انگار کن جادوگری را که برای طلسم هاش،برای معجون عشقش،اشک می خواهد،هر کاری می کند که اشک بریزی...عشق برای همین خیلی وقت ها درد دارد...

دلت یک دست می خواهد...دستی که بدون سوال دستت را بگیرد و گرم شوی...یا حتی فقط یک نگاه کوتاه مهربان...که نپرسد،که دلزده نشود...فقط باشد،لحظه ای...به همین لحظه های کوچک هم راضی می شوی،آغوش های محکم گرم پیشکش از ما بهتران!

شاید،فقط شاید اگر کمی شانس بیاوری،از پشت پرده ی اشک هات چیزی ببینی که کمی حالت را بهتر کند...شاید...و من خیال می کنم که شاید...



*نمی دانم...کمی از خودم بدم می آید...

*کاش می توانستم همه ی این تردید ها و بدبینی ها را پس بزنم...گاهی اصلا نباید حدس زد...این را فهمیده ام...بیش تر وقت ها همه چیز جور دیگری ست...

*هنوز هم دلم یک دست می خواهد...

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 0:49 توسط روح سرکش |

وقتی که می بینم هنوز هم می توانم از بازی نگاه ها لذت ببرم...بزرگ ترین لذت دنیا را،می فهمم که چقدر همه چیز بر وفق مراد است و من چقدر من!...و نظر بازی زیبا ترین کلمه ی دنیا...

دوست دارم بنشینم،کمی در تاریکی،تاریک تر از نور غالب،و نگاه کنم...یعنی فقط اجازه بدهم نگاه ها کار خودشان را بکنند و من تماشایشان کنم...مثل بازی چند بچه ی بازیگوش...و بعد تر،مثل یک عالم آب نبات خوشمزه،مزه مزه شان کنم!...یک قوطی پر از این نگاه ها دارم...!...یک قوطی خوشرنگ گرد...پر از نگاه های آلبالویی و لیمویی و نعنایی!...

با نگاه های بازیگوش نعنایی بازی کنم و به نگاه های دوستانه ی لیمویی لبخند بزنم...و نگاه های مهربان آلبالویی را گوشه ای کنار بکشم و در آغوش بگیرم!...عاشق نگاه های مهربان کوچکم،که ازشان پولک می ریزد...از آن ها که کمی طولانی اند...و می شود مچشان را گرفت...و آن یک لحظه ای که گیر می افنتد،می توانی یک مشت پولک جمع کنی برای دامنت!...

گوشه ها را برای همین خیلی دوست دارم...هیچ دوست ندارم نگاه ها کنارم نشسته باشند...همیشه نگاه های خوشمزه از آن دورترها می آیند...از آن جا که خیال می کنند جایشان امن است و گیر نمی افتند...اما من شکارچی خوبی هستم... یک قوطی پر نگاه دارم!و دامن دامن پولک!...


+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 1:32 توسط روح سرکش |

بدجور، بدجور زندگی را عاشقم این روزها...شاید بدجور صفت قشنگی نباشد برای عاشقی!!ولی من همین طور عاشقم!...

امروز از آن روزها بود که دلم می خواست بپرم و همه را بغل کنم...هیچ شده این حس را تجربه کنی؟..خیال کنی انا الحق را تو گفته ای نه حلاج...و همه را دوست بداری،بی هیچ خودخواهی...فقط برای اینکه هستند و همه بی نظیرند...هر کدامشان به تنهایی...با علایقشان و عشق هاشان و دیوانگی هاشان...بدجور زندگی را عاشقم...و آدم ها را!...

وقتی که آدم هایی را می بینم که روح هاشان به روحم نزدیک است،خدا را انگار نشسته کنارم حس می کنم!...به قول دوستی،آدم هایی هستند،آدم هایی که علایق مشترک دارند،که در دنیای دیگری همه با هم یک بار زندگی را زیسته اند!...در این دنیا فقط کافیست همدیگر را پیدا کنند...

برای من دیدن چشم هایی که برق می زنند بزرگ ترین لذت دنیاست...چشم های آشنا...این جور وقت ها همه ی بدبینی هام دود می شوند به هوا...و فقط عشق می ماند و شادی ناب و زندگی...

آخ که من مستم...مستم....مست....

 

*جایی چیزی شبیه این خواندم،که می گفت،گاهی آدم دلش می خواهد فقط کسی را لمس کند...و من دلم می خواهد کسی را لمس کنم و همه ی عشقم را به او  بدهم...همه را...یک لمس کوچک حتی...هر کسی را که جزئی از زندگیست...

*من دیوونه م! می دونم! داره برف میاد آخه! چه خوب! چقدر زندگی خوبه!و همه چیز دوست داشتنی! شده خیال کنی هیچوقت غصه دار نمی شی؟ من الان همونجوریم!

*راستی جوجویی مونم که عروس شده! کلی تبریک تپلی! یه عالمه واست خوشحال شدم!ماچ ماچ! آبدار!

+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 1:7 توسط روح سرکش |

چه خاکی گرفته اینجا! دلتنگ شده بودم...نوشتنم نمی آمد و هنوز هم...اما روزهای خوبی دارم...روزهای شادی و آفرینش...گفتم بیایم خاکی بگیرم...شاید نوشتن هم سراغم آمد...فعلا که تصویرها آرامم می کنند...

اینجا هستم...اگر کسی آمد...یعنی کسی یاد من بود و آمده بود،از آن طرف بیاید...قدمش خوش..

و  همه  تان را هم می خوانم...فقط زبانم باز نمی شود...شاید باز هم آمدم و نوشتم!

بوس بوس هوارتا!!!! :دی!

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 20:28 توسط روح سرکش |

یکی بود یکی نبود.زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود...روزی روزگاری در سرزمینی که لازم نیست خیلی دور باشد،چون همه جا مردهای خیکی پیدا می شوند،مردی خیکی زندگی می کرد که همه به او مرد خیکی می گفتند.

روزی مرد خیکی تصمیم گرفت رژیم بگیرد و لاغر شود تا دیگر کسی به او مرد خیکی نگوید،تازه هیچ کس هم عاشق یک مرد خیکی  که همه مسخره اش می کنند،نمی شود.پس او روزها و روزها غذا نخورد تا لاغر شد،خیلی خیلی لاغر.و دیگر کسی به او نگفت خیکی و او خوشحال بود.

روزی که داشت از مسیر همیشگی اش به طرف محل کارش می رفت،زنی به طرف او آمد.مرد با خودش فکر کرد:" وای! چه زن خیکی گنده ای!" و لبخندی زد،خوشحال از اینکه دیگر هیچ کس این فکر را در مورد او نمی کند.

زن جلوتر آمد و سلام کرد و با کمی من و من گفت:"از وقتی که شما لاغر شده اید من بی نهایت ناراحت و غصه دارم."مرد خیکی که حالا دیگر خیکی نبود با تعجب گفت:"چرا؟؟"زن گفت:"چون من همیشه فکر می کردم که هیچ کس عاشق یک زن خیکی مثل من که همه مسخره اش می کنند نمی شود و همیشه ناراحت بودم تا اینکه شما را دیدم و با خودم گفتم این مرد مرد رویاهای من است!چون بهتر از هر کسی مرا درک خواهد کرد! و از آن روز،هر روز که شما از این جا رد می شدید قلب من مانند پرنده ای کوچک و بی قرار می تپید! و دلم می خواست از همین پنجره پر بکشم و پیش شما بیایم و همه ی عشقی که وجودم را سرشار کرده است برایتان بگویم.اما شاید ندانید که اعتراف به عشق چقدر سخت است و من هم هر روز به امید اینکه فردا شهامتش را پیدا می کنم صبر می کردم تا اینکه شما اینقدر لاغر شدید و حالا من می دانم که شما هرگز عاشق من نخواهید بود...تنها امید من به شادی و زندگی خوب هم بر باد رفت...اوهو...اوهو...."زن دیگر نتوانست حرفش را ادامه دهد...

مرد در حالی که قطره اشکی را از گوشه ی چشمش پاک می کرد و در حالی که به شدت از عشق پاک زن متاثر شده بود و محبت عمیقی را در دل نسبت به این زن خیکی احساس می کرد،دست زن را با مهربانی گرفت و گفت:"نه عزیزم!من احساس تو را درک می کنم و هرگز تو را ترک نخواهم کرد!تو برای من از خوش هیکل ترین مانکن ها هم زیباتری! آیا با من ازدواج می کنی زیبای من؟..."

زن در حالی که اشک می ریخت گفت:"آری! آری!اوه!عشق من!این لحظه را بارها در خواب می دیدم!..."

و بعد آن ها دست در دست هم رفتند و در غروب محو شدند...و تا آخر عمر به خوبی و خوشی با هم زندگی کردند...

 

 

*یه داستان از خزعبلاتی که سر کلاس وقتی حوصله م سر می ره می نویسم!...مال یه ترم پیشه!با یه سری تصویر سازی خنده دار!...جدیدا پیداش کردم احساس کردم باحاله!...فعلا همه ی چشمه های جوشان ذوق و استعداد نویسندگیم دچار خشکی فصلی شده!...به امید بارون!...

*راستی پنج شنبه تولدمه!...کادوها و تبریکات بی شائبه ی شما را پیشاپیش پذیرا هستیم!...:دی...

 *بعضی وقتا...وقتی که "اتفاق عشق" می افته...دوستی ها ی خیلی خوبی رو از بین می بره...بعضی وقتا هم "اتفاق عشق" دوستی های خیلی خوبی رو تبدیل می کنه به رابطه های بی نظیر...

*ضدحال اینه که هر دوتای اینا با هم اتفاق بیفته...

*آخ که دلم تنگ شده...واسه روزای بی خیالی و خندیدن و عشششششششششق!....

*به نا امیدی از این در مرو بزن فالی...بود که قرعه ی دولت به نام ما افتد...

 

 

+ نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 21:54 توسط روح سرکش |

 

مثل یک مه سرگردان راهت را روی تنم پیدا می کنی...

دراز کشیده ام،سر می خوری روی تنم،

انگار که پیچکی،با هزاران دست نوازش...

-عزیزم؟تا حالا فکرکرده ای پیچک ها عاشق ترین گیا هان جهانند؟-

و بعد که سیال خواهشت،در آغوشم گرفت،تمامی،

نرم،

آرام،

وحشی،

بلندم می کند،همان مه سرگردان،

معلقم و تمام تنم آواز می خواند...

و بعدتر،تنها چیزی که از این بخار گیج* می ماند،

جرقه های رنگی نور است و داغ بوسه هات...

 

*فروغ

 

 

*به قول رفیقی:

"نمکین روزگاری است...از شهد چشمهای حضرتش سرشار...عشق می جوشد در خمخانه وجود..."

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 22:23 توسط روح سرکش |